تولد مامان...روز مامان
به نام خدا...
یادمه پارسال خیلی به خانوم دکتر اصرار کردم که تاریخ عمل رو روز سوم خرداد تعیین کنن... پارسال سوم خرداد روز مادر بود ...دوست داشتم در روز مادر مادر بشم...ولی به دلایلی نشد ... و صلاح دونستن که پسمل عزیز منو روز ٥ خرداد دنیا بیارن...
الان وقتی یادم می افته پیش خودم میگم :چه فرقی میکنه برای یه مادر که چه روزی یه فرشته ی معصوم رو از بهشت بیاره و زمینیش کنه؟؟؟؟
مادر دغدغه های مهمتری داره... به تعداد نفسهای کودکش... به تعداد روزهایی که گذشته و روزهای پیش رو...
حالا امسال منم مادرم... مادر یه پسر خییییییلی شیطون که روزی هزار بار خدا رو به خاطر شیطنت هاش شکر میکنم ...
توی این یک سال قدر پدر و مادر خودم رو بیشتر فهمیدم... و درک کردم که چقدر پدر و مادر بودن وظیفه ی سنگینیه...
من بدهكار توام اي مادر
همه جاني كه به من بخشيدي
لحظاتي كه براي امن من جنگيدي
و بدهكار توام عمرت را
روزهايي كه ز من رنجيدي
اشك ها دزديدي، و به من خنديدي
....
من بدهكار توام اي مادر!
مامان عزیز تر از جونم.. مامان مهربونم... مامانی که دنیا دنیا محبت میکنی اونم بدون منت... روزت مبارک... ایشالله سالیان سال... سایت بالای سر ما باشه
وقتی بردیا مریض شد منم پا به پاش مریض شدم و دائم زیر لب گفتم دردت به جونم مادر... حرفی که فکر کنم همه ی مادرا بارها به بچه هاشون گفتن...
خلاصه مادر شدن و مادر بودن یه لذت بزرگیه همراه با یه عالمه سختی و مسئولیت که همش شیرینه...ولی نمیدونم که مامان خوبی بودم برای بردیا یا نه؟؟؟
بردیا جونم... عزیز دلم کاش میتونستی حرف بزنی تا ازت میپرسیدم...
هرچند که هیچ مامانی از بچش توقع کادو نداره ولی من بی صبرانه منتظر اولین کادوی روز مادر بردیا هستم...(تنهایی ...نه کادوی مشترک با بابایی)

اتفاق جالب اینه که امسال روز مادر با تولدم مصادف شده(24 اردیبهشت) و من در آستانه ی 28 سالگی در کنار سعید عزیز و فداکارم و به همراه بردیای دوست داشتنی روز مادر رو جشن میگیریم...
خدایا شکرت...
شکرت که من رو آفریدی
از جنس زن آفریدی....
تا بتونم یه روزی مادر باشم...
تا یه روزی به فرشته ی پاک و معصوم رو دنیا بیارم و اون بهم بگه مامان...مامان نسرین
البته اگه لایق باشم...



تولد مامان...روز مامان
